صفحه اصلی›› خبرها›› خبر

مادربزرگم فعال‌ترین داوطلب دنیا بود


گزارش/ نادر پیری اردکانی؛ داوطلب جمعیت هلال احمر: واژه داوطلب برای مادربزرگم غریب بود. او نمی دانست که فعال ترین داوطلب دنیاست، بیوه زنی پیر که تنها تکیه گاهش عشق بود، زندگیش بر مدار کمک به انسان های ناتوان گره خورده بود و به این همدردی عشق می ورزید….
به نظر نمی آید واژه ای مقدس تر از واژه داوطلب باشد. واژه ای که نه رنگ مادیت دارد و نه رنگ ریا؛ تمام عشق در این واژه خلاصه شده است. باید زمینی نباشی تا تعلقاتت را دور بریزی، آنگاه لباس مقدس داوطلبی بر تن کنی.
تا زمانی که داوطلبی را تجربه نکرده باشی و حس مهربانی آن را لمس نکنی، داوطلبی خیلی برایت پر رنگ نیست، کرامت انسانی را به خوبی نمی فهمی، با آن عجین نمی شوی اما زمانی که وارد این عرصه الهی شدی، تعلقات کنار می روند و پس از انجام کار داوطلبانه، روحت تعلق خاطر می گیرد. از زندگیت رضایت داری و آرامش روحی که داری با هیچ چیز عوض نخواهی کرد.
مادربزرگم در همین مسیر گام نهاده بود. شاید واژه داوطلب برایش غریب بود. اما نمی دانست که فعال ترین داوطلب دنیاست، چندین سال با مادربزرگم زندگی کردم. بیوه زنی پیر که تنها تکیه گاهش عشق بود، زندگیش بر مدار کمک به انسان های ناتوان گره خورده بود و به این همدردی عشق می ورزید.
یاد ندارم به غیر از نماز و سرکشی بیوه زنان ناتوان به چیز دیگری فکر کرده باشد! – خدا رحمتش کند- سی سال این گونه زندگی کرد!
یادم هست، هر روزه هنگامی که بانگ اذان صبح بر می خواست پس از نماز صبح، دیگی بزرگ آبگوشت می پخت و ساعت ۸ صبح که می شد در چند ظرف و به یک اندازه تقسیم می کرد.
این پخت و پز یکی از وظایف مهم او به شمار می رفت. با این که سنش به هفتاد نرسیده بود؛ اما چشمش سو نداشت و با کمک تعلیمی اش، کوچه های قدیمی محله بازارنوی اردکان را طی می کرد و خود را به مقصد می رساند.
آن روزها کارش را خیلی جدی نمی گرفتم. اصلاً نمی دانستم چرا و برای چه؟ اما او خوب می دانست.
او می دانست، دستگیری انسان ناتوان یعنی چه و به همنوع خود کمک کردن چه پاداشی نزد خدا دارد، مسئله ای که من از درک آن عاجز بودم.
صبح که راه می افتاد، مقصد نخست او دو پیر زن نابینا بودند. پیر زنانی که اصلاً ازدواج نکرده بودند و تنها زندگی می کردند. تنها امیدشان بعد از خدا حاج قمر بود. سهم آبگوشتشان را می داد، ظروفشان را می شست و آنگاه آن جا را ترک می کرد و او چه قدر مهربانانه این کار را انجام می داد.
آن روزها را که به خاطر می آورم، می فهمم کار داوطلبانه یعنی چه! حظ او چه بود و به چه می اندیشید.
مادربزرگم پس از خانه آن دو پیرزن نابینا راهی خانه دو بیوه زن در بستر افتاده می شد. هنوز نیایش های آنان در گوشم زمزمه می شود: «خدا خیرت بده. خدا با پیامبر محشورت کنه. امام حسین دستگیریت کنه. خدا عمرت بده…. »
زبانشان از دعا نمی افتاد. حق هم داشتند چه کسی مایل بود بدون چشمداشت، این پیر زنان بی سرپرست را تر و خشک کند؟ آن هم مداوم، با عشق…
مگر مزدی در کار بود؟ مگر می توانستند جبران کنند؟ نه !هرگز چنین نبود. تنها چیزی که او را هر روزه به این امر خطیر وا می داشت، عشق بود و ایمان؛ حس انسان دوستی؛ کمک به همنوع…
خدا رحمت کند مادربزرگم را، دریا دل بود و وفادار؛ بی ریا بود و خدا جو.
اما داستان به همین چهار پیرزن ختم نمی شد! سه پیرزن ناتوان دیگر هم بودند. می بایست غذا برساند. ظروفشان را بشوید و آن گاه راهی مقصد نهایی شود! او فرشته ای در قالب انسان بود. این حقیقت را بعدها فهمیدم.
مقصد نهایی خانه خواهرش بود. خاله پدریم! خاله ام در همان جوانی به علت بیماری دو پایش را از دست داده بود. توان حرکت نداشت و دست بر قضا فرزندی هم نداشت. تنها امیدش مادربزرگم بود؛ خواهر بزرگ تر از همه…
نظافت خانه اش، پخت غذایش و ده ها کار دیگر! همه را بی مزد و منت انجام می داد. هنوز نگاه نجیبانه خاله منورم از یادم نرفته که تنها با لحن مهربانانه مادربزرگم را صدا می کرد و می گفت: خواهر چنان کن و چنین کن … و در پایان می گفت: «خدا اجرت بده. الهی محتاج هیچ کس نشی. هرچی تو دلت هست، خدا بهت بده»
مادر بزرگم همه را در حد رضایت انجام می داد و قبل از آن که شوهرش از راه برسد من و مادربزرگم از خانه خاله منور بیرون می آمدیم و او در اندیشه کار خیر خواهانه فردا بود. پیر زن یک تنه برای چند نفر کار می کرد. خستگی نداشت. حس رضایت در وجودش موج می زد و من این حس رضایت را در نوع گفتارش می فهمیدم .
چه می دانستم او با این عمل خیر خواهانه اش کانون خانواده ای را گرم نگه داشته واز فروپاشی یک خانواده جلو گیری کرده؟ شوهر خاله ام از این وضعیت رضایت داشت. وقتی این همدردی را می دید او هم خدا را شاکر بود. شوهر خاله ام تا در گذشت خاله ام ازدواج نکرد و آنچه که پیش آمده بود تقدیر الهی می دانست.
این قصه نزدیک به سی سال به طول انجامید! سی سال محبت؛ سی سال کرامت انسانی؛ سی سال نوعدوستی…
کم کم بیوه زنان همه یکی یکی دار دنیا را ترک گفتند و در یک روز غم انگیز خاله ام نیز از دار دنیا رفت. گویی پایان مسئولیت او نیز بود.
همین که همه کوله بار سفر بستند او نیز از پا افتاد. پیرزن زمین گیر شد و پس از یک سال تحمل بیماری و بیش از ۸۶ سال زندگی روی در نقاب خاک کشید.
هنوز که خاطرات کودکی را ورق می زنم نمی توانم از صفحات پر از مهر و عشق او به سادگی رد شوم. به نظرم او فعال ترین داوطلب دنیا بود بدون آن که نامش در دفتری ثبت باشد. مادربزرگم به معنی واقعی کلمه، داوطلب بود. کرامت انسانی را درک کرده بود.
مادربزرگم فعال ترین داوطلب دنیا بود……….